|
نوشته شده توسط سولمازشریف
|
|
27 آبان 1387,ساعت 17:00:54 |
|
![توجه، باز شدن در یك پنجره جدید.]() سرما خوردم و تو خونه افتادم. می خواستم امروز درباره این مدت که بی وبلاگ شده بودم بنویسم اما خیلی حالم خوش نیست. پس مختصر و مفید می گم. حکایت من و فراری، حکایت آدمها و زندگی شهری شده بود تو این مدت. وقتی یه آدمی گم می شه و به یه جزیره ناشناخته می ره، اول براش خیلی سخته. بعد سعی می کنه عین چیزهایی که داشته رو باز سازی کنه اما بعد از یه مدتی دیگه به اون شرایط عادت می کنه. حالا اگه دوباره پیدا بشه، برگشتنش به زندگی شهری خیلی سخت می شه درست مثل من و فراری. اوایل که هزار و یک جور مشکل براش پیش اومده بود و نمی تونستم توش بنویسم داشتم دیوونه می شدم. حالا خوبه هر روز هم نمی نوشتم. بعد گذشت و یاد گرفتم (یا بهتر بگم به طور غریزی این کار رو می کردم) که با هر سوژه ای که می دیدم یکبار کامل پستی رو که می خواستم تو وبلاگم بنویسم تو ذهنم مرور می کردم. تو فراری خیالی! جالب اینه که به همون عادت کردم. |
|
تاريخ بروز رساني ( 28 آبان 1387,ساعت 01:05:00 )
|
|
ادامه مطلب...
|